یسنا ,خونه ,داشتی

به نام خدا


سلام عروسکم

بعد مدتها  غیبت برگشتم که بنویسم برات


میخوام از مهد کودک رفتنت بگم

دختر گلم من از دوسالگی از مهد و خوشیهاش با تو صحبت میکردم یا میگفتم اگر غذا بخوری و بزرگ بشی  3سالت بشه میبرمت مهد تو مهد استخر توپ داره سرسره کاردستی شعر نقاشی و....انقدر از این حرفها زده بودم که تو هرشب با رویای مهد میخوابیدی هرشب میگفتی برام از مهد بگو و... تا بالاخره تو اول آبان ماه ثبت نامت کردم تو مهد انقدر ذوق داشتی که نگو ذوق من بیشتر بود با بابایی سه تایی روز قبلش رفتیم خرید وسایل مهد خمیر بازی مداد شمعی مداد رنگی کیف کاغذ رنگیو.... برای همشون هیجان داشتی

من شب از استرس اولین روز ورود نازدونم به یه محیط غریب و اجتماعی خواب به چشمم نیومد ظهر که خیلی خانم وار آماده شدی و بردمت مهد کلی ذوق داشتی ساعت یک ونیم گذاشتمت مهد وبهت گفتم من برم خونه؟؟ وتو با اشتیاق کامل موافقت کردی وبا مدیر مهدتون دوست شدی و رفتی اتاق بازی و کاملا من رو فراموش کردی من دل تنهایی خونه رفتن رو نداشتم برای همین رفتم خونه باباعلی تا ساعت4شد و من اومدم دنبالت وقتی وارد مهد شدم مدیرتون تا من رودید گفت مامان یسنا ,, یسنا خیلی دختر مستقلیه من تاحالا بچه ای تو مهدم نبوده که تو سن 3 سالگی روز اول بدون بهانه و ترس وگریه بدون حضور مادرش تو مهد بمونه . یسنا جان وقتی مدیرتون این حرف رو زد من به داشتنت از ته دل افتخار کردم  من مطمئن بودم که دخترکم شجاع و خانمه... در نهایت مابرگشتیم خونه وتو ساعت5غروب از خستگی بیهوش شدی.


ادامه دارد....

منبع اصلی مطلب : وبلاگ یسنا زمانی
برچسب ها : یسنا ,خونه ,داشتی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : روز اول مهد کودک